۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

پاسخی دیگر با یک استناد تاریخی


حدود 100 سال پیش در آذربایجان شاعری بود به اسم میرزاعلی معجز شبستری ( متولد 1873 میلادی/1313-1252 ه.ش )که دوستان آذری بایستی خیلی بهتر از دیگر دوستان ایشون رو بشناسند।این شاعر به چند دلیل در زمان خودش چندان مورد استقبال نگرفت که مهمترین علت آن روشنفکری ها و دانایی ها و اطلاعات این شاعر از استانبول برگشته بود که بعنوان مثال زمانیکه صحبت از گشایش مداری دخترانه و ترویج آن میزد ، مردم عادی تحت تاثیر اندیشه های کور و ناپخته روحانیت آن زمان به مقابله با او میپرداختند که بعد از مختصر ادامه مطلب در این باب بیشتر صحبت میکنم।اشعار شاعر دانشمند قصه ما بعدها در دوره قبل از انقلاب و بعد از آن هم با محدودیت و ممنوعیت چاپ و نگهدری مواجه شد که دلیل عمده آن حمله بی پرده به مظاهر جهل و نادانی به هر شکل آن بویژه آنچه که روحانیون حامی آن بودند، تصور میشد اما اشعار جاودانه این شاعر دلیر و ترجمه های آن در سایه محبوبیت روشنفکران و نیک اندیشان فاصله های جغرافیایی هم درهم نوردید تا امروزه بعد از گذشت حدود 100 سال از دوران اشعار معجز در میان ادیبان اروپایی هم دوست دارانی داشته باشد و امروزه فرزندان همانهایی که در مقابل معجز صف آرایی کردند بر اشتباهات پدرانشان در قبال لزوم تحصیل دختران ، نفی قمه زنی در عاشورا وتراشیدن کله با تیغ و ریش نیم متری گذاشتن و غیره صحه میگذارند।یکی از اتفاقات جالب در آن زمان این بود که بعد از ایام عاشورای یکی از این سالها مبرزا شعری میگوید به اسم یوخی ( خواب ) و در آن مضمون شعر به این معناست :یک شب از شدت گریه برای حسین بیهوش شدم و خواب عجیبی دیدم- خواب دیدم با چشمان پف کرده وارد بهشت شدم-همینطور که قدم میزدم وارد قصر حسین شدم - و مجلس جشنی دیدم که هرگز تا آن روز ندیده بودم -نزدیکتر که شدم دیدم مولا با دو حوری بهشتی دست به گردن نشستند و॥-با تعجب نگاهش کردم و داد زدم مولااا - مردم اون بیرون دارن خودشون رو برای تو میکشن - تو نشستی اینجا داری با حوریا صفا میکنی- مولا تا منو دید گفت اون بقچه ای که به سرت بستی چیه ؟ - حق به جانب به مولا گفتم کلم رو به خاطر تو با قمه زدم_ مولا با تاسف سری تکان داد - بعد سرش رو بالا آورد و داد زد برو گمشو از اینجا ای مردک جاهل- که اگر ابولفضل علمدارم تورو اینجا ببینه-از این سفیهی و نادانی تو تو رو با روغن مازوت آتیش میزنه-درحالیکه مولا دستور داد منو از قصرش بیرون بندازن-قدم میزدم و فکر میکردم- که کی دوران نادانی ما به سر خواهد آمد-و کی این مغزی که تو کلمونه مثل فرنگیها استفادش خواهیم کرد - کافر (اشاره به کشورهای پیشرفته از زبان روحانیت کوته فکر آن زمان که در ادامه آن همکنون نیز سردمداران مذهبی با انواع عناوین زشت از آنها یاد میکنند ) با علم خودش ببین چطور اسلام رو خوار و ذلیل کرده- که بر سر مردم مسلمان آتیش میریزه با هواپیما و توپخانه(اینهم اشاره به حملات هوایی روسها در آن زمان به برخی مناطق مسلمان نشین بود و اینکه در حالیکه ما سرمون رو با یا حسین و یا زینب مشغول کردیم که تمام این داستانها هم ساخته ذهن تئورسین های این ممالک برای عقب نگه داشتن کشورهای با استعداد بود { چنانچه یکی از ژنرال های ارتش بیریتانیا با پیش زمینه علاقه مردم هند به گاو در انظار هزارات هندی بوسه بر پیشابراه گاو میزند و جرعه ای از ادرار گاو را مینوشد تا با گذشت چند قرن از زمان این بدعت گذاری مردم هند به این بدعت آب و رنگی دیگر بدهند})و... چند روز بعد که این اشعار دهن به دهن میچرخه ، مردم شروع به زمزمه هایی میزنند। روحانی زمان معجز میرزا کاظم مجتهدی بود که پدر بزرگ محسن مجتهدی امام جمعه فعلی تبریز بود । مبرزا کاظم زمانیکه میبینه این اشعار داره همه گیر میشه ضمن دستور بر جمع آوری و ممنوعیت شرعی قرائت این اشعار و حرام و گناه بودن آن ، دستور میده تا معجز نگون بخت رو در یک طویله زندانی کنند।معجز سه روز گرسنه و تشنه در طویله میماند و زمانیکه ریش سفیدان محل با توجه به سن و سال ایشان برای آزادی او از طویله از محضر میرزا کاظم مجتهدی رخصت میگیرند ، طی مراسمی با حضور مردم و ریش سفیدان و روحانیون ، در حابیکه مردمی که تا چند روز پیش اشعار میرزا رو با آب و تاب برای هم تعریف میکردند بر علیه میرزا شعار میدادند، با شرط اعلام ندامت میرزا از سرودن اشعار در بین مردم ، میرزا از طویله آزاد میشود و در حالیکه همگان منتطر اعلام ندامت میرزا معجز بودند در یک حرکت ماندگار ، شجاعانه و تاثیرگذار خطاب به روحانی حاکم بر محل با زبان شعر میگوید :

تا حضرت جنابوز اولا پیشوا بو میلّته ********* بو میلّتین آیولماغی ، قالدی قیامته ( تا زمانیکه حضرت جنابعالی پیشوای این ملت باشید ***بیداری و دانایی این ملت موند تا قیامت ) و سرش رو میندازه پایین که بره ، روحانی ( مجتهدی ) دستور میده تا میرزا رو دوباره بندازن به طویله । اما همان یک بیت شعری که میزا میگه بفدری تاثیرگذار و آتشین بود که مردم به طرز بی سابقه ای از روحانی ، تمرد میکنند و در میان زمزمه ، نشویق و افسوس مردم عادی میرزا معجز رنجور عصا زنان و به زحمت راه خودش رو باز میکنه و میره و دیگر با مردم هم کاری نداشت تا اینکه بعد ها در اثر برخی فشار ها به شاهرود میرود و در اندک زمانی در اثر غصه در غربت دق میکند।

روحش شاد و یادش گرامی باد

ع।الف
در این لینک در مورد این شاعر آزاده به زبان ترکی بیشتر بخوانید :

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر